دوستان عزیزم سلام از این که توی این مدت به هیچ کدومتون سر نزدم واقعا معذرت میخوام
راستش هم نشد هم دل و دماغش رو نداشتم اما امروز اومدم هم از همتون تشکر کنم وهم بگم به خاطر
نظر ها و یادگاری های زیبایی که واسم از خودتون به جا گذاشتید تشکر کنم و از بهترین دوستام بطور
رسمی خدا حافظی :مهران ،خاطره،نجمه،جواد،زری و پری و محمد ،مهسا...... که همه
شما به نحوی هم منو یاری کردین و هم ازبهترین دوستام بودید.از صمیم قلب دوستون دارم و براتون بهترین
ارزو ها رو دارم ......خدا نگهدار..
نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید زل بزنی و به جای این که لبریز
کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوستش داری.............
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش تمام
وجودت له شده.............
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام
نتونی بهش بگی................
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی
بخندی............
چقدر سخته گل ارزو هات رو تو باغ دیگری ببینی وهزار بار توی خودت بشکنی و
اون وقت زیر لب اروم بگی
گل من باغچه نو مبارک.....
نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت
باور کن در اوج همین دوری هم،عاشقانه،تو را دوست دارم....
گمان مبر اگر نیستی فراموشت کرده ام...باور مکن اگر بی تو مانده
ام از یادم دور شده ای ....من حتی یک نفس از تو جدا نبوده ام تو
همیشه در من و با منی....و من با انبوه عشقی که در دل دارم،به تو
فکر میکنم....و دوستت دارم..... بگذار من اولین عابدی باشم که بی
محراب، بی خدا،هر لحظه به نماز می ایستم.....
بگذار من اولین عاشقی باشم که بی دیدن روی معشوق،عاشقانه
میگریم و میبارم.....خاطراتمان مثل کویری خشک و بی اب و علف،
فقط خیال دور دیدن تو را،مثل سرابی به چشم من میکشد.... و من
تشنه و خسته،به دنبال این سراب با همه تیرگی ها،روشنی ها را
میابم و میروم......
عزیزم .......
توتنها خورشید منی....همیشه تو اسمون زندگیم بدرخش......
شب و روز........

نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت
شب است و سکوت.....شب است و من و دنیای پر از خاطرات
سوخته....شب است و منو حرف های در دل مانده و بوسه های بر
کاغذ خشکیده،اشک های فرو ریخته....گاهی انقدر از این تنهای
میترسم که خدا را هم فراموش میکنم...و گاهی انقدر لبریز و عاشق
این خلوتم که دلم می خواهد زمان به عقب باز گردد و من این رنج
مداوم را دوباره تحمل کنم.....هنوز هم در من سایه های یک غرور
شکسته گهگاهی مهربانیم میکند.....هنوز هم خورشیدی
در قلب من ،زیر ابر های کینه و نفرت میدرخشد....هنوز هم وقتی
اسمان دلم ابی میشود کبوتران خاطره همه وسعت قلبم را با پرواز
های ابیشان لبریز از شور می سازند.....
هنوز هم عاشقم...عاشق و بی قرار...خسته و تنها...درمانده و لهیده
زیر بار رنجی که پیکر نحیفم هر روز و شب تحملش میکند.....
اما....
صادقانه تر این است که بگویم.....زندگی در گذر است و من با هجوم
سیل اسای این امواج در حال عبورم.....چه ساحل ها که ندیدم و ارزو
ها که نکردم که حتی دمی بیاسایم....چه روز ها و شب ها که دعا
نکردم تا زمان متوقف شود و من در همان لحظه بمیرم یا بمانم........

نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت
من بر صلیب هجران به چهار میخ کشیده شده ام.کرکس های نفرت ذره ذره گوشت
تنم را جویده اند،دیگر چهار ستون بدنم را جز یک مشت استخوان شکسته شکل
نمی دهد......
و انان که مرا مصلوب کرده اند،نمیدانستند و هنوز هم نیدانند که من با قدرت عشق
چه نوری به نگاه تاریکم بخشیده ام......
بگذار خوش باشند به همین ویرانی و شکست......
اما مهم دلی است که هر چه بیشتر میشکند گرم تر میتپد
برای او.....
برای او که میدانم یک روز دستهایش تمامی زنجیر های بسته به دست و پایم را
باز میکند ،و مرهی بر زخم های دلم مینهد.....
اما کدامین روز.....

نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت
غروب از راه رسیده و من با نوای موسقی ارام و دل انگیزی که پخش
میشود دفترم را باز کردم و قلم را تند و تند در پی یافتن دوباره تو بر
سپیدی ها میکشم.......

عزیزم....
دیگه حتی نایی ندارم که بگم دلم برات تنگ شده......
دیگه حتی خودم رو هم فراموش کردم.....روز ها و شب ها دور از تو در
عالم بی خبری می گذره و من خسته و تنها از تحمل این همه دوری،از
مرگ میترسم........مبادا بمیرم و یک بار دیگر تو را برای خودم نداشته
باشم......
نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت
در پناه سایه نیمه لرزان یک شمع برایت مینویسم.....
غریبی بد دردیست.....من تو را می خواهم....نه هیچ چیز دیگر را....
میان این همه اشنا من بی تو غریبه ام....تو در حال عبوری از من از
خاطره هایت از گذشته ها....می دانم که طاقت نداری که باور کنی
من این همه ماه، برای دیدنت صبوری کردم.....
اما باور کن با صد هزار دریا هم نم توانی نفرت گذر اینهمه روزها و
هفته ها را از دلم پاک کنی....هیچ چیز جز با تو بودن ان همه قصه را
فراموشم نمیکند....

نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 1:27 موضوع | لینک ثابت
تا بی نهایت خستگی رفته ام....و امروز که در راه برگشت به سوی
خوشبختی ام،پاهایم نای راه رفتن ندارد......دلم می خواهد زیر سایه
مهربان خاطره ای بنشینم......ارزو دارم از سراب گذشته ها یی که
گهگاه خود را به رخ من میکشند جرعه ای اب بنوشم......
حالا که بایدراه بروم پا هایم تاول زده،سینه خیز میروم.....

نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 0:48 موضوع | لینک ثابت
سلام!خوبی؟من اصلا حالم خوب نیست.فکر تو و بی خبریت داره دیونم
میکنه.هچ وقت نه می فهمی و شاید هچ وقت حتی درک هم نکنی
اما امشب از این همه بی خبری و تنهایت توی اون غربت لعنتی دلم
اتیش گرفت.واقعا از خدا خواستم این ۲ ماه اخر زود تر تموم بشه.من
این تو از تنهای،دوری.....

نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت
نمیدونم تو یه روز،تو یه غروب دل گیر دفتر خاطرات منو می خونی یا
نه.......نمی دونم باد پاییزی برای تو از یاس های قلبم خبری میاره یا
نه.......نمی دونم حرف های دل من و اه های قلب شکستم زمانی به
گوش تو میرسه یا نه.......اما من چه تو باشی،بخونی،برسه....چه
نباشی،نخونی،نرسه....

نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت
خیلی وقت است که من با خیال خواب های پر کابوسم در جنگ و
جدالم......روزهای زیادی است که تن سرما زده ام را هیچ خورشیدی گرم
نمکند.....شبهای زیادی را تا به صبح برای لمس نگاه قشنگت پشت سر نهادم و
باز هم در اغاز صبح با هزاران افسوس و نا امیدی...
با هزار رنجش و درد خدا را صدا می کنم......
نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت
برای رسیدن به تو نیازی به جاده زمینی،به خورشید اسمانی یا اینه روزگار
ندازم....برای رسیدن به تو وعشق تو،فقط سجاده ای لازم است تا سالها سر بر
استانش نهم،پیشانی بر مهرش نهم و تو را از خدای خود طلب کنم....
نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت
دریای عشق من هنوز طوفانی است،هنوز در معبر باد هر قایقی را
با موجی وحشی به کام میکشد،هنوز غم زده و خاموش به طلوع و غروب افتاب
سلام میکند....هنوز تنهاست،بیکس و غریبه.......

نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت
اسمون رویاهای قشنگ وجوون من سیاه شده........
من هیچ خورشیدی رو سراغ ندارم که حاضر بشه حتی یه لحظه تواین تاریکی
بدرخشه و سپیدی رو به من هدیه کنه........

نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت
یکروز،سرانجام،به سوی ساحل دیدارت،به دریای زندگی
میزنم و می ایم.......

نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت
مثله قله یک کوه خیلی بلند قشنگو دور از دسترسی....من تو عالم
خیالم می تونم کوله بارم رو بردارم واهسته،اهسته بیام سراغ تو اون
بالا....اونجا که هیچ کس جز من و تو نیست،تو رو در اغوش بگیرم و برای
چند لحظه زمان رو فراموش کنم......اما وقتی چشم هامو وا میکنم
میبینم این توان رو در خودم سراغ ندارم.....راه به این دشواری و سختی
.....

نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت
سلام.....
میخواهم اغاز گر یک حرف قشنگ از یک درد بزرگ اما شیزین
باشم.....می خواهم بنویسم بر سپیدی دفتری که هر لحظه برگ برگ
خاطراتم را در زیرو بم خود دارد....
و خدا را صدا کنم تا هرگز حتی برای یک نفس،مرا به من نگذارد وتنها
رهایم نکند...............

میخواهم عزیزم را صدا کنم و تکرار کنان با او از قصه عشقی بگویم
که همواره در دل لیلی زنده است......اما مجنونی اواره کوه و دشت ندارد
نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 1:23 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام من نازنین هستم،برای هدیه تولد به عزیز ترین کسم تصمیم گرفتم تمام نوشته های رو که توی مدت دوریمون واسش نوشتم به صورت دسته جمی توی یه وب لاگ بهش هدیه کنم.و از همین جا بهش میگم که خیلی دوست دارم....
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY